حمید یزدان پرست

شنبه، ۸ فروردین ۱۴۰۵
تعزیه برپاست و نفهمیدم آیا مجری قبلش توضیح داد یا نه. مردی سبزپوش (امام‌خوان) با پری سبز بر کلاهخود، به صدای خوش شعر می‌خواند و روی صحنه پیش و پس می‌رود؛ اما صدا  چنان بلند است که خوب مفهوم نیست چه می‌گوید. وقتی شمایل حضرت عباس(ع) سواره کنار آب روی پرده آمد، معلومم شد که تعزیة آن بزرگوار است و کلیتش اینکه شب عاشوراست و حضرت در گوشه‌ای خلوت کرده و دارد با خودش زمزمه می‌کند: 
ز حال دلم، نیست آگه کسی
به شمشیر دارم حکایت بسی
دهد فرصتم کردگار جهان
کنم سرگذشت علی را بیان
آنگاه با شمشیر پدرش (ذوالفقار) درد دل می‌کند، به گونه‌ای که گویی او موجود جاندار و هشیار و حتی بااختیاری است:
ای زرافشان تیغ تیز آبدار، ای ذوالفقار
یادگار دستِ «دست کردگار» ای ذوالفقار
تا به کی چون مار باشی لای غار؟ ای ذوالفقار
آی بیرون از غلاف اقتدار، ای ذوالفقار
ای علی را یادگار!
«ماه بنی‌هاشم» ناز شمشیر پدرش را می‌کشد و او را «قرص خورشید» توصیف می‌کند و می‌گوید می‌دانم که عزادار پدر هستی، ولی باید بدرخشی تا دشمن را نابود کنی و کار کارستانی از ما (من و تو) به یادگار بماند: 
بعد قتل حیدر صفدر، شه مالک‌رقاب
تا به کی پنهان به ابری، همچو قرص آفتاب؟
دانم البته عزاداری برای آن جناب
از شعاع برق خود، جان عدو بنما کباب
تا بماند از من و تو یادگار ای ذوالفقار
ای علی را یادگار
سپس شمه‌ای از کارهای خود را می‌گوید که به یاد ذوالفقار بیاورد او هم دستی بر آتش دارد و کم کسی نیست: یادگار علی! 
یاد داری جنگ صفین و دیگر نهروان
خواست بابایم ز لشکر، یک شجاع پهلوان؟
من انتخابی بودم و گشتم روان
سر فکندم کوه کوه و تن فکندم یار یار
ذوالفقار، ای ذوالفقار، ای ذوالفقار! 
ای علی را یادگار!
ذوالفقار بعد از شنیدن این حرفها و احتمالاً یادآوردن شجاعت نوجوان آن روز و دلاورمرد امروز، گویی رام می‌شود و از غلاف بیرون می‌آید؛ حضرت نیز توقع خود از او را بیان می‌کند: 
غیرتی کن، تو مده خونم هدر
تا مخالف را ببرّم دست و پا و گوش و سر
گر کنی سستی، شود زینب اسیر و خون‌جگر
ای علی را یادگار!
راستی که چه صدایی دارد! انگار متوجه شده حرفهای خصوصی‌اش طولانی شده، این است که یکباره مردم را مخاطب قرار می‌دهد: «اگر خسته‌جانی، بگو: یا علی!» 
مردم نعره می‌زنند: یا علی!
ـ اگر ناتوانی، بگو: یا علی!
ـ : یا علی!
ـ تنت گر ببستند اندر بلا
مترس و بلند بگو: یا علی!
ـ : یا علی!
مردم چنان همراهی می‌کنند که مو بر تن آدم می‌ایستد و در این وقت، صدای مبهمی بلند می‌شود؛ عباس‌خوان که مسئول مراقبت از خیمه‌هاست، درددلانه می‌گوید: 
رَوم در جستجوی آن نوای مرغ بی‌هنگام
که این هنگام، نی هنگام بی‌جا خفتن است امشب
آنگاه به سبک مرسوم تعزیه، مثلاً راه می‌رود و می‌گردد و چنان‌که از نگهبان قدرتمندی چون او انتظار می‌رود، بلند می‌پرسد:
که بودی صاحب آواز در این لیل ظلمانی؟
که این هنگام، نی هنگام بی‌جا گفتن است امشب
اگر تو دوستی، بر روی چشمانم بوَد جایت
و گر تو دشمنی، با تو نمایم کارزار امشب
در این وقت صدای نکره‌ای شروع می‌کند به مدح و ثنای آن حضرت که حیف درست نمی‌شنوم تا کامل بنویسم. اگر بگویم این صدا مرا در این سن و سال به وحشت انداخت، دروغ نگفته‌ام: 
اﯾﺎ ﺧَﺪﯾﻮ ﻗﻤﺮﭼﻬﺮه، آﻓﺘﺎب‌ﺟﺒﯿﻨﻢ!
ﺗﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺗﺒﻪ ﺷﺎﻫﺎ، اﻣﯿﺮ روی زﻣﯿﻨﻢ
ﺑﻪ ﺣﺸﻤﺘﯽ ﺗﻮ ﺳﻠﯿﻤﺎن، ﻣًﻨﺖ ﭼﻮ ﻣﻮر ﺿﻌﯿﻔﻢ
ﺑﻪ ﺧﺎﺗﻤﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ را ﻫﺴﺖ، ﻣﻨﺶ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﻧﮕﯿﻨﻢ
استادانه یک مدیحه شکوهمند برای حضرت عباس می‌خواند که می‌رساند دوست و دشمن به این خصایل او باور دارند و بعد خودش را معرفی می‌کند: 
ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺷﻤﺮ ﻣﺮا ﺧﻮاﻧﺪه نام، عارف و عامی
ﺑﻪ درﮔﻬﺖ ﭼﻮ گدایان راه، ﮔﻮﺷﻪ‌ﻧﺸﯿﻨﻢ
عباس‌خوان با صدایی که مهربانی و قدرت را با هم دارد و شکوه و پایداری را توامان، جواب می‌دهد: 
اﯾﺎ ﭘﻠﯿﺪ ﺳﺘمکار زﺷﺖ، ملحد دﯾﻨﻢ!
ﺑﺒﻨﺪ ﻟﺐ ﮐﻪ ﺧﻮشم نیست روی ﻧﺤﺲ ﺗﻮ ﺑﯿﻨﻢ
ﺗﻮﯾﯽ ﻋﺪوی ﺣﺴﯿﻦ و ﻣﻨﻢ ﻏﻼم  درِ او
ﻣﺸﺨﺺ اﺳﺖ ﺗﻮ آﻧﯽ و، واضح اﺳﺖ ﻣﻦ اﯾﻨﻢ
ﻣﮑﻦ ﺗﻮ  وﺳﻮﺳﻪ ام ای ﻣﺮﯾﺪ ﺧﺎصة ﺷﯿﻄﺎن
ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﺢ  و ﺛﻨﺎﺧﻮان ﺷﺎه و ﺧﺴﺮو دﯾﻨﻢ
متوجه شدید چه ظریف رابطه خودش را با امام‌حسین(ع) بیان کرد: غلام و نه برادر! 
شمر غدار با لحنی فریبکار می‌گوید: 
ﺷﺎﻫﺎ، ﺑﻪ ﮐﻒ ﭘﺎت، ﺳﺮ  و ﺟﺎن دارم
زﯾﻦ‌ﺳﺎن ﻧﻪ ﺑﻪ خنگ، ﻋﺰم ﺟﻮﻻن دارم
ﺑﺮ ﺳﺮوری و ﺳﭙﺎه و ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ات
ﺑﻬـﺮ  ﺗﻮ،  ﻣﻦ  از  ﯾﺰﯾـﺪ  ﻓـﺮﻣﺎن  دارم
یادم است در بچگی چطور با شنیدن چنین صدای پر خش و هراس‌آوری، از ترس قبض روح می‌شدم؛ صدایی که نماد نفسِ بدفرماست و با وسوسه قدرت‌ و برخورداری از جاه و مقام، دل خیلی‌ها را می‌لرزاند. حتی اگر چیزی نگوید، لحنش وحشت‌زاست.
*
چند هفته پس از پیروزی انقلاب، تئاتری در مسجد محل اجرا کردند. نمایش این‌جور آغاز می‌شد که با کنار رفتن پرده، مرد بلندقدی با عینک دودی ظاهر می‌گشت که مغرورانه روی صحنه ایستاده بود. بچه‌های کوچکتر که فکر کردند او ساواکی است، همان اول کار، جیغ دلخراشی کشیدند و هراسان جَستند و پا به فرار گذاشتند. صدای نحس امشبی همان حالت را و این بار از درون برایم تداعی کرد؛ ترکیب صدای نفس امّاره با اغوای شیطان بیرونی. در عوض عباس‌خوان با لحنی شکوهمند و آرام‌بخش جواب می‌دهد: 
ای ﺷﻤﺮ، ﺑﻪ ﺗﻦ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺳﺮ  و ﺟﺎن دارم
ﺟﺎن را به ﻧﺜﺎر ره ﺟﺎﻧﺎن دارم
ﺑﺪﻧﺎم ﻣﮑﻦ، ﻣﻦ از ﻧﮑﻮﻧﺎﻣﺎﻧﻢ
ﻣﻦ هم سر و ﻫﻢ ﭼﺸﻢ، ﻓﺮاوان دارم
ﺷﻮ دور ز ﻣﺪّ ﻧﻈﺮم، ای ﮔﻤﺮاه
ورنه ﺳﺮت از قلعة ﺗﻦ ﺑﺮدارم
اینها را آرام و شمرده و باوقار می‌گوید و هاهاهایی می‌کند که دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بکوبم. شمر بی‌حیا شعر قشنگی را با صدای خش‌دار می‌خواند: 
دل‌سپیـدی در گـروه ما نبـود
که به دیوان عمل، نامه‌سیاه آمده‌ایم
عباس‌خوان با نوای خوش محزونی در همان دستگاه، به سبک آوازی می‌گوید: 
ما بدین ‌جا، نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم
عاشقان حسینیم که از سوی منا
تا در شطّ فرات، این‌همه راه آمده‌ایم
ای درود خدا بر حافظ شیرازی! شمر ملعون می‌گوید: «به جنگ میا ای عباس/ مکن شربت شهادت نوش!» عباس‌خوان به جای او، رو به مردم می‌کند، گویی او لایق سخن نیست و هرگز درک نمی‌کند که: «چهرة انقلاب را، جنگ عوض...» 
مردم چنان‌که از جا پریده باشند و خود را همین لحظه در معرض آزمون کربلا ببینند، یکصدا جواب می‌دهند: «نمی‌کند!» به خدا آدم بندبند تنش می‌لرزد و عباس‌خوان ادامه می‌دهد:
ـ پیرو خط رهبری، رنگ عوض... 
مردم داد می‌زنند: نمی‌کند!
بگو تو با منافقین، منافقین ضد دین
پیرو خط رهبری، رنگ عوض... 
مردم: «نمی‌کند!»
حضرت عباس با لحن حماسی داد می‌زند: 
ـ هر که شد همراه ما، از دل و از جان بگوید: یا حسین! 
مردم فریاد می‌زنند: یا حسین!
صدا میدان را پر می‌کند و به این صورت تعزیه از حالت نمایش صرفِ یک روایت خارج می‌شود و مردم را درون متن ماجرا می‌برد و نتیجه می‌گیرند: اگر رنگ عوض کنیم و دست از یاری انقلاب برداریم، شمرصفت خواهیم بود. هر کس خیابان را ترک کند، کوفی است، مسلم را تنها گذاشته، صدای یاری‌خواهی امام‌حسین را نشنیده‌ گرفته. هزار سال دیگر اگر تئاترهای روشنفکری چنین تأثیری در روح و جان مردم بگذارد؛ همین مردم عادی که نفسشان بند آمده و بر سر و سینه خود می‌کوبند و می‌گریند؛ مردم ساده، مردم بی‌ادعا که با احساس خطر، در خانه نمانده‌اند و در باد و باران حتی اگر بیمار بوده‌اند، به خیابان آمده‌اند و می‌گویند هر چه از دستمان برمی‌آید، انجام می‌دهیم.
تنگسیری قهرمان
افسوس خبر رسید که سردار علیرضا تنگسیری ـ فرمانده نیروی دریایی سپاه ـ در حمله پریروز شهید شده است. خبر رسید که او هم از این دیار برفت. تازه نامش را شنیده بودم. همین چند روز پیش که علی کارگران گفت: «رئیس اوپک هم که سردار تنگسیری است!» باورم شد و با تعجب گفتم: «واقعاً او رئیس شده؟!» با خنده گفت: «نه، کنایه از این است که او قیمت نفت جهان را تعیین می‌کند.» چه حیف شد! رحمه الله علیه.
حالا مردی دارد چای پخش می‌کند و پسری در کنارش با دستکش قند می‌دهد. دو زن مکشوفه چای می‌گیرند و چشم دختربچه‌ای به دنبال چای است که مرد متوجه نمی‌شود. همة اینها به نوعی اجزای همان تعزیه هستند که البته همین جا تمام می‌شود. و این در واقع آن پرده از ماجرا بود که روز تاسوعا شمر امان‌نامه آورد و حضرت عباس(ع) رد کرد. در برخی روایت‌های عامیانه آمده که شب عاشورا حضرت شروع کرد با شمشیرش حرف‌زدن: «فردا باید آبروداری کنی تا جنبنده‌ای از دشمنان را زنده نگذارم»؛ ولی امام حسین(ع) جلویش را گرفت و توضیح داد: «ما باید شهید شویم و...» سالها قبل، این داستان را از گروهی زنجانی در امامزاده داوود(ع) شنیدم که مداح با چه حرارت و نوای خوشی می‌خواند و مردم را از شدت گریه و فریاد می‌کشت!
بلافاصله مجری بلندگو را به دست گرفت و خیلی به‌جا غزلی از ژولیده نیشابوری خواند:
آن که نوشید می ‌از جام بلا، کیست؟...
و مردم ردیف این غزل را، بلند و کشدار جواب می‌دادند: «حُسیـــن!» مجری ادامه داد:
آن که کوشید به یاری خدا، کیست؟
[مردم، به همان شکل:] حسین
آن که از کعبة گِل جانب معشوق شتافت
خیمه در کعبة دل کرد به پا، کیست؟ ـ حسین
گاه گدار خودش نیز وسط شعر تک‌مضراب‌هایی می‌آید و توضیحکی یا جمله معترضه‌ای بیان می‌کند.
آن که در مدرسة عشق، پی حفظ شرف
هله آموخت به ما درس وفا، کیست؟ ـ حسین
آن که در سنگر آزادگی و آزادی
سر نَهَد در خطِ تسلیم و رضا کیست؟ ـ حسین
آن که با دادن هفتاد و دو تن قربانی
درس آزادگی آموخت به ما، کیست؟ حسین
آن که لب‌تشنه، لب آب روان گشت شهید
در عوض داد به ما آب بقا، کیست؟ ـ حسین
آنگاه داد می‌کشد: بلند بگو: «لبیک یاحسین!» و مردم بلند جواب می‌دهند و همراهی می‌کنند. من قبل‌ترها، از گفتن این‌قبیل لبیک‌ها شرمم می‌آمد؛ صدا در گلویم می‌شکست و می‌گفتم: با چه رویی به این بزرگان لبیک بگویم؟ و الان هم اگر می‌گویم، برای همراهی با مردم است و دلم می‌خواهد صورتم را پنهان کنم. امام‌حسین یا حضرت عباس بگویند: «تو به ما لبیک می‌گویی؟» چه جواب بدهم؟ تا چه رسد به حضرت علی که خیلی جرأت می‌خواهد کسی به او لبیک بگوید؛ آن ـ به قول دکتر شریعتی ـ حقیقتی بر گونة اساطیر! 
ادامه دارد
 

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 300
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی